تبلیغات
وبـلاگک - مطالب سفرنوشت
30 اردیبهشت 88  11:00 ب.ظ    ویرایش: 12 خرداد 88 01:16 ب.ظ
نوع مطلب: سفرنوشت ،

خب الان که دارم اینو مینویسم چند روزی میشه برگشتم تهران ، نمیدونم چرا هر کاری کردم نشد دوروزه دیگه رو بنویسم ، ولی خب نشده بود دیگه ، ببخشید. گذاشتم عکسهای این پست آپلود بشه نمیدونم کی همشون آپلود میشن با این سرعت کم این چندروزه.

آبشار گنجنامه

روز دوم رو با صدای مادر از جا بلند شدم ، به زور من رو بیدار کردن و رفتن خودشون تو ناهارخوری هتل ، مسواک رو زدم و لباس پوشیدم دیگه ساعت شده بود 9 ، صبونه رو به کاملترین حد ممکن نوش جان نمودم و راهیه شهر زیبای همدان شدیم ، اولین جایی که رفتیم " باغ - عمارت نظری" بود ، که رسما هیچ جای خاصی نبود و 2 دقیقه کارمون بیشتر طول نکشید ، جناب آقای راننده آژانس {  که بعدا فهمیدیم فارغ التحصیل مکانیک دانشگاه شریف در قبل از انقلاب هستن و یه پسرشون قاضی میباشد و یکی از دخترهاشون پزشک و اونیکی دخترشون هم دانشجوی معماری } ؛ به ما گفتن آره اینجا چیزی نداره زیاد ، و از این به بعد راهنمای ما شدن ، بعد از اونجا ما رو به کنار پارکی بردن که در وسط اون "شیر سنگی" قرار داشت ، کمی عکس گرفتیم و دویاره سوار ماشین شدیم ، اگه اشتباه نکنم زیرش نوشته بود این شیر مال زمان مغول ها بوده و بر سر دروازه ورودی شهر قرار داشته.

از اونجا مارو به سمت آرامگاه بوعلی سینا بردن که وسط میدانی با همین نام قرار داشت (+) ، وای که چقدر زیبا بود ، جای همتون خالی ، در کنار آرامگاه ، موزه کوچکی بود که کتابهای بوعلی سینا و وصایل پزشکیش رو به ما نمشون میداد ،  فاتحه ای هم برای این عالم برزگ خوندیم و کمی هم عکس گرفتم من و برگشتیم به ماشین ، مارو از روبروی "امامزاده یحیی" که بازهم وسط میدون بود ، به سمت بقعه "استر و مردخای" بردن.

در داخل بقعه (+) یکی از بهترین و مهمان نوازترین افراد زندگیم رو ملاقات کردم ، ایشون مسئول راهنمایی ما در داخل بقعه بودن ،  ایشون یکی از  15 نفری بودن که ساکن همدان هستند و از دین حضرت موسی(ع) پیروی می کنند ، ایشون برای ما توضیح دادن که این مکان دومین زیارتگاه قوم یهوده و هدسه یا همون استر { به معای ستاره } کسی  بوده که برای حفظ جان یهودیان در زمان خشایارشا ،  با وی ازدواجی فرمالیته انجام میدن و قوم یهود رو نجات میدن ، مردخای هم عموی استر و نگهبان دربار هخامنشی بوده که او رو بزرگ کرده و به دربار هخامنشی برده بوده ، که در کنار استر به خاک سپرده شده.
داخل معبد هم بسیار جالب و دیدنی بود ، نوشته های به خط عبری در اون دیده میشد ، و چیزی که بیشتر از همه توجه من رو جلب کرد این نوشته بود (+) که به زبان باستانی آرامی روی دیوار نوشته شده بود ، و معنیش این بود که ( همسایگان خودتون رو دوست بدارین ) ، و نکته جالب دیگه در سنگی ورودی بود که 2500 سال قدمت داشت و ارتفاع اون یک متر بود ، گفتن که ارتفاع کم به خاطر اینه که به احترام وارد بشویم.
خیلی برخورد خوبی با ما داشتن ، افسوس که این آرامگاه رفته رفته داره خراب میشه ، آرامگاهی که 2500 سال قدمت داره ، و دومین مکان مقدس برای یهودیان به شمار میره. و باید بگم مردخای از نوادگان بنیامین برادر یوسف نبی بوده.

از اونجا ما به سمت گنبد علویان راه افتادیم ، من البته هرچی گشتم گنبدی ندیدم نمیدونم شما میتونین ببینین یا نه (+) ، هیچ کسی نبود برامون توضیح بده ، و فقط پول ورودیه از ما گرفتن ، داخل گنبد کنده کاری های بسیار زیبای وجود داشت و از اونجایی که کسی برامون توضیح نداد من نمیدونم جنس دیوار ها چی بوده ، قبر دوتن از بزرگان علوی در محیطی سرداب گونه زیر سرسرای اصلی قرار داشت ، ما فاتحه ای هم نثار این دو کردیم و برگشتیم ، موزه ای کوچک هم در کنار اون قرار داشت ، زیاد جالب نبود ، از مسول موزه راجع به تاریخچه گنبد سوال کردم ، با بداخلاقی زیاد گفتن که مشخص نیست قبر کیا اینجا هست و فقط میدونیم دوتن از بزرگان علوی اینجا به خاک سپرده شدن.

بعد از اون به سمت آرامگاه "باباطاهر" شاعر و عارف بزرگ ایرانی رفتیم (+) خیلی زیبا بود ، و البته باز هم وسط میدون بود ، نکته جالب آرامگاه باباطاهر سنگی بود که توضیحاتی رو راجع به زندگی باباطاهر روش نوشته بودن ، این سنگ دستکاری شده بود ، و به جای متن اصلی متنی دیگه رو روش نوشته بودن ، نمیدونم چرا .
 یه خانوهایی رو ما اونجا دیدم که به نظر عارف میومدن ، و وقتی مسئول اشعاری از بابا طاهر رو که روی دیوار نوشته شده بود با صدای قشنگش میخوند ، از خود بی خود شده بودن و اشک از چشمانشون جاری شده بود ، خیلی منظره قشنگی بود ، دلم میخواست بشینم و به اون خانومی که روی زمین نشسته بودن و اشک از چشماشون جاری شده بود ساعتها نگاه کنه ، خیلی قشنگ بود.

بعد از آرامگاه باباطاهر هیجان من بیشتر شد ، به سمت هگمتانه روانه شدیم ، فاصله زیاد نبود ، هر لحظه که نزدیکتر میشدیم قلب من تندتر میزد ، از بچگی دلم میخواسته هگمتانه رو ببینم ، همون قدر که دلم میخواد پاسارگاد و تخت جمشید رو ببینم.
وارد هگمتانه که شدیم حسی به من دست داد ، انگار یه نفر دو دستی با یه پتک بزرگ بکوبه تو ذوق من ، اصلا باور کردنی نبود ، حتی یک نفر هم نبود تا ما رو راهنمایی کنه ، نمیدونستیم کجا باید بریم ، روزی که داشتیم به تهران برمیگشتیم فهمیدیم که موزه ای هم بوده که ما ندیدیمش حتی. خیلی حس بدی بود ، ولی من واقعا لذت بردم وقتی وار اینجا شدم (+) ، عظمت امپراتوری ایران رو من اینجا برای اولین بار از نزدیک لمس کردم ، ای کاش میشد بهتر این عظمت رو لمس میکردم.

از هگمتانه به سمت بازار همدان راه افتاذیم ، مامان کمی توی بازار گشت و بعد از اون به هتل برگشتیم ، قرار شد عصر هم بریم "گنجنامه" (+) ، خیلی قشنگ بود ، یه چیزی مثل دربند و درکه خودمون بود ، آبشاره خیلی قشنگی داشت ، و مهمتر از اون دو کتیبه ای که با خط میخی و به زبون های ( ایلامی ، بابلی و پارسی ) نوشته شده بود ، متن هر دو کتیبه یکی بود و فرق بین اونها این بود که در اولی نام داریوش و در دیگری نام خشایارشا ، دو شاه بزرگ هخامنشی نوشته شده بود که اونها پروردگار بزرگ اهورامزدا رو ستایش کرده و خودشون رو به عنوان شاه بزرگ و شاه شاهان معرفی کرده بودند . کنار آبشار عکس گرفتیم و روی رودخونه هم قلیونی کشیدیم و به هتل برگشتیم.
روز دوم هم اینگونه گذشت ، شبش هم پست روز اول رو پابلیش کردم.

روز سوم تا ساعت 12 خواب بودم ، و با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم ، مادرجان بود ، گفت که حاضر شم و برم پایین تا بریم برای ناهار ، دوش گرفتم و آماده به لابی رفتم. قرار شده بود بریم و آبگوشت بخوریم ، من اصلا اون روز دلم آبگوشت نمیخواست ، برگشتیم به لاله جین ، مامانینا آبگوشت رو خوردن و من گرسنه به همدان برگشتم ، خلاصه راستش رو بخواین من اون روز ناهار نخوردم ، به جاش شام رو همه به خاطر من مجبور شدن زود بخورن ، چون من تقریبا صورت رنگش شده بود مثل گچ. شب شده بود و ما به سمت تپه عباس آباد راه افتادیم ، جایی بود شبیه بام تهران ، شب بود و همدان زیر پای ما ، خیلی از تهران ما کوچیک تر بود ، ولی خیلی قشنگ بود ، اون بالا یه درباچه کوچیک و یه رستوران هم وسط دریاچه بود.



پی نوشت:

  • فردای روز سوم هم ما با هواپیمایی کیش به تهران عزیز برگشتیم ، و واقعا این رو باید بگم که هیچ جای دنیا هرچقدر هم که قشنگ و زیبا باشه ، تهران نمیشه .
  • یک ساعت و ربع گذشت ، هنوز عکسها آپلود نشده ، من از سرعت بالای اینترنت عزیز تشکر میکنیم
  • هروقت تونستم آپلودشون کنم میذارمشون تو همین پست ، این عکسی هم که می بینید آبشار گنجنامه هست.
  • 2 تا پانوراما هم دارم که میزارمش تو فلیکر ، یکیش فضای داخلی گنبد علویان ، دومی هم همدان در شب از تپه عباس آباد
  • این بود همدان و امیرعلی
  • پست بعدی یه بازی وبلاگی میباشد که اونم عکس داره  ، هرموقع تونستم آپلود کنم پابلیش میشه

   


نظرات()   
24 اردیبهشت 88  11:59 ب.ظ    ویرایش: 25 اردیبهشت 88 02:22 ق.ظ
نوع مطلب: سفرنوشت ،

دیشب ساعت 1 خوابیدم که امروز بتونم 4 صبح بیدار بشم و به همراه مادر جان به سمت فرودگاه مهرآباد روانه بشیم ، جناب آقای راننده آژانس محترم هم تقریبا به موقع اومدش و مارو به سرعت هرچه تمام تر به مهرآباد رسوند ، حدودا این پراید بین 4:30 تا 5 صبح سرعتش از 120 پایین نیومد.

خلاصه خودمون رو به سالن پرواز رسوندیم و اولین سعی من برای وصل شدن به اینترنت با ناکامی هرچه بیشتر به پایان رسید. خدارو شکر بدون تاخیر سوار هواپیما شدیم ، البته اگه میخواین بدونین تو هوا پیما چه به سرمون اومد پیشنهاد میکنم این پست رو که میم نوشته بود رو بخونین.

از تهران تا همدان 45 تقریبا تو راه بودیم ، از فرودگاه کوچیک همدان ، تا هتل هم تقریبا نیم ساعت تو راه بودیم { دقیقا ساعت رو نگاه نکردم }. هتل آزادی هتلیه که قراره تا شنبه صبح توش اقامت داشته باشیم ، دومین تلاشم هم برای وصل شدن به این اینترنت عزیزم نا موفق بود ، وایرلس هتل رو بانو شناخت ولی سرعت دریافت فایل { 1 کیلوبایت } بود و من داشتم دیوونه میشدم ، اگه من 4 روز بدون اینترنت باشم حتما یه کاری دست خودم میدم ، اصلا هیچ جور نمیتونم حتی بهش فکر کنم.

چمدون هامون رو توی هتل گذاشتیم و با آژانس هتل به سمت غار علیصدر راه افتادیم ، مسیر 75 کیلومتری زیبای همدان تا روستای علیصدر به اندازه ای سبز بود که من نفهمیدم چجوری به غار رسیدیم ، تو ماشین که بودم شروع کردم به عکس گرفتن از پشت شیشه کثیف ماشین ، همونجا بود که فهمیدم دوربین عزیز فقط 4 دقیقه شارژ داره. کلی از اون حرفهای آبدار نثار خودم کردم  و دوربین رو خاموش کردم تا اگه بشه چندتایی عکس از توی غار هم بتونم بگیرم ، مسیر رفت دو کیلومتری دوربین بنده خدا دووم آورد ، البته من خاموشش میکردم که خب باتریش مصرف نشه خب . ولی انتهای مسیر رفت که بودیم دوربین ایندفعه خودش خاموش شد ، به مامانم گفتم بدبخت خوابید ، ولی گویا داشت چرت میزد ، چون من حدود 10 تا عکس هم در طول مسیری که باید پیاده میرفتیم باهاش گرفتم ، آخرین عکس رو که داشتم میگرفتم ، دوربین کلا خوابید ، ایندفعه یادش رفت زبونش رو ببره تو ، لنز دوربینم مونده بود بیرون و من نمیدونستم چه باید بکنم ، نه میشد بیدارش کرد و نه میشد روش پتو کشید که سردش نشه ، با مادر مشورت کردیم و با هزار زحمت گزاشتیمش تو کیف تا سرما نخوره حیوونی.



مسیر برگشت من کنار دست راننده قایق ها نشستم و وظیفه سنگین رکاب زدن رو برعهده گرفتم ، خیلی به نفعم شد این داستان ، متاسفانه حتی یک راهنما هم داخل غار نبود تا اطلاعاتی به ما بده و کلی سوال برامون پیش اومده بود ، تو طول مسیر تمام این سوال هارو از جناب راننده پرسیدم ، سی سال بود که اونجا کار میکرد و اطلاعات خوبی داشت.

بیشتر مسیر برگشت رو خواب بودم ، بین راه به محله لاله جین رفتیم ،  میگفتن سفال های خوبی داره ، واقعا همینطور هم بود ، ولی من به دنبال یه لیوان لاجوردی رنگ میگشتم که چیزی که من میخواستم یافت نشد. ناهار رو هم در رستورانی به اسم نعل اشکنه خوردیم که با هتلمون 2 دقیقه فاصله داشت. به هتل که برگشتیم سومین تلاش من برای اتصال به اینترنت نافرجام موند.

خواب هم اتفاق شیرینی بود که برای من رخ داد ، حدودا چندین ساعتی رو بعد از ناهار خوابیدم ، قبل از شام  کمی طناب زدم و ورزش کردیم ، شام رو که خوردیم  بعد از یک ساعت استراحت پیاده روی 45 دقیقه ای رو انجام دادم ، واقعا خیلی خوب بود ، خلوت ، ساکت ، آروم ، هوای خوب ، چیزایی که توی تهران بگردی هم نمیتونی پیداشون کنی.

ساعت 12 بود که برگشتم هتل ، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم از پذیرش پرسیدم که آخه چرا سرعتتون اینهمه پایینه ، حتی گوگل رو هم باز نمیکنه ، همون جا بود که متوجه شدم ، بله برای استفاده از اینترنت هتل هم باید مبلغی پرداخت بشه ، مسئول پذیرش هتل آقایی رو معرفی کردن به من که کمی سر زانوی شلوارشون سوراخ بود و ایشون هم بانو رو از دست من گرفتن و تنظیمات مربوط به اکانت و اینترنت رو انجام دادن و من رو به اینترنتم رسوندن ، کاش روز تولدش همدان بودم ای کاش :دی.

الانم ساعت 2:30 روی تخت اتاق نشستم ، بازیه بارسا رو هم در بین نوشتن میدیم ، قهرمان شد ، عجب بازی ای هم بود ، به همه طرفداراش تبریک میگم ، منچستر جان هم که طبق معمول همیشه بازی رو برد ، ایشالا بازی فینال بازی خوبی باشه ، و منچستر عزیزم پیروز میدان.




پی نوشت :

  • وقت نشد دیشب این پست رو بفرستم ، امشب فرستادمش ، امروز رو هم فردا مینویسم
  • نمیدونم چرا پاراگراف آخر رو بزرگ نوشته ، هر کاری کردم نشد درست بشه



   


نظرات()