<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>وبـلاگک</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-02-10T23:19:30+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>خداحافظ میهن بلاگ</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/56"/>
        <published>2009-12-12T03:31:12+01:00</published>
        <updated>2009-12-12T03:31:12+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/56</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>



http://www.AmirAlii.comتو این یک سال که به ما بدی نکردی ، اما در لحظه آخر ، مطالبت رو توی خودت حبس کردی و اجازه ندادی پستهایی که خودم تو این یک سال نوشتم و باهاشون خاطره های زیادی دارم رو از اینجا ببرم.دارم میرم رو وردپرس ، اونجا خیلی آدم جا برای پیشرفت داره ، تازه دست خود آدم هم خیلی باز تره.زیاد طولش نمیدم مه هرچی بیشتر طول بدی خداحافظی رو دردناک تر میشه.میهن بلاگ عزیز ، مرسی از همه چیز.

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/56"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.amiralii.com/wp-content/uploads/AmirAli.jpg" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0"><br>


</div>
<div style="text-align: center;"><font style="font-family: courier new,courier,monospace;" size="2">http://www.AmirAlii.com</font><br></div><br><br><br>تو این یک سال که به ما بدی نکردی ، اما در لحظه آخر ، مطالبت رو توی خودت حبس کردی و اجازه ندادی پستهایی که خودم تو این یک سال نوشتم و باهاشون خاطره های زیادی دارم رو از اینجا ببرم.<br><br>دارم میرم رو وردپرس ، اونجا خیلی آدم جا برای پیشرفت داره ، تازه دست خود آدم هم خیلی باز تره.<br>زیاد طولش نمیدم مه هرچی بیشتر طول بدی خداحافظی رو دردناک تر میشه.<br><br>میهن بلاگ عزیز ، مرسی از همه چیز.<br><br><div style="text-align: center;"><br>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستان من و بانو</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/55"/>
        <published>2009-10-31T05:44:23+01:00</published>
        <updated>2009-10-31T05:44:23+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/55</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>دوستانی که با من از نزدیک آشنان میدونن که اسم لپ تاپم بانو میباشد ( اینو گقتم که احیانا سوء تفاهم نشه )
هفته پیش در بانو رو طبق معمول همیشه بستم به هوای اینکه مث همیشه هایبرنیت بشه ، غافل از اینکه قراار نیست دیگه روشن بشه :( ، خلاصه ، بانو دیگه بالا نیومد و من دست به دامن مسیح شدم ( حالا مسیح کیه بماند ، حوصله لینک دادن ندارم ).

الانم دست به دامن بهارک شدم ( بازم حوصله لینک کردنش نیست ) نشستیم تو کافه هنر&amp;nbsp; و منم دارم با لپ تاپش پست می نویسم ، فیس بوک چک می کنم و هات داگ پنیر می خورم ، ت</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/55"><![CDATA[<P>دوستانی که با من از نزدیک آشنان میدونن که اسم لپ تاپم بانو میباشد ( اینو گقتم که احیانا سوء تفاهم نشه )</P>
<P>هفته پیش در بانو رو طبق معمول همیشه بستم به هوای اینکه مث همیشه هایبرنیت بشه ، غافل از اینکه قراار نیست دیگه روشن بشه :( ، خلاصه ، بانو دیگه بالا نیومد و من دست به دامن مسیح شدم ( حالا مسیح کیه بماند ، حوصله لینک دادن ندارم ).</P>
<P align=center><IMG src="http://www.webna.ir/images/news/-816601245.jpg"></P>
<P>الانم دست به دامن بهارک شدم ( بازم حوصله لینک کردنش نیست ) نشستیم تو کافه هنر&nbsp; و منم دارم با لپ تاپش پست می نویسم ، فیس بوک چک می کنم و هات داگ پنیر می خورم ، تموم شد الان هات داگم ، تازه نونش ر آورد :)) مردم از خنده</P>
<P>خلاصه که که بدون بانو هم من بدون اینترنت هستم و خیلی این داستان به من ضربه زده ، دوری از بانو رو می گم :دی</P>
<P>
<HR>
</P>
<P>پی نوشت</P>
<UL>
<LI>بابام 5،6 کیلو نذر کرده که ، بانو درست نشه ، که من با خانواده بیشتر معاشرت کنم</LI>
<LI>8/8/88 هم اومد و گذشت و تموم شد هیچ فرقی هم با روزای دیگه نداشت ، از صبش رفتیم کلاس کنکور تا 8 شب.</LI>
<LI>تمیدونم پست بعدیم کی خواهد بود ، دعا کنید بانو تا اون موقع ریکاور شده باشه بتونم با مال خودم قشنگ سر فرصت پست بنویسم</LI>
<LI>گودرم رو بگو ، الان +1000 شده 100% خیف :دی </LI>
<LI>فلیکرم هم که داره خاک می خوره ، ای بابا ، جه داستانی داریما :دی</LI></UL>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>انسان ، فضا ، طراحی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/54"/>
        <published>2009-10-18T08:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-10-18T08:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/54</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>




اونایی که پیش دانشگاهی هنر خوندن میدونن دارم درباره چی صحبت می کنم &quot;
انسان ، فضا ، طراحی &quot; یکی از درسهایی است که بچه های هنر اون رو توی سال
پیش دانشگاهی میخونن.

هفته پیش دوشنبه اولین جلسه ای بود که معلم درس &quot; انسان ، فضا &quot; اومد سر
کلاسمون ، کلاس جالبی داشت ، بچه ها به جای اینکه طبق روال عادی کلاس های
مدرسه پشت سر هم بشینیم به شکل یک دایره ، در کنار هم نشسته بودیم.

آقای &quot;رستم زاده&quot; که استاد همین درس جالب هستند قبل از پرداختن به بحث
اصلی درس ، شروع کردن از سختی امسال که کنکور </summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/54"><![CDATA[


<div style="text-align: center;"><div id="photoImgDiv2139500894" style="width: 502px; text-align: center;" class="photoImgDiv">
<img style="width: 427px; height: 285px;" src="http://farm3.static.flickr.com/2309/2139500894_2f573f6b6b.jpg" alt="Old Camera by spazattack674." title="" onload="show_notes_initially();" class="reflect"></div><div style="text-align: right;"><br>
اونایی که پیش دانشگاهی هنر خوندن میدونن دارم درباره چی صحبت می کنم "
انسان ، فضا ، طراحی " یکی از درسهایی است که بچه های هنر اون رو توی سال
پیش دانشگاهی میخونن.<br></div></div>
<br>
هفته پیش دوشنبه اولین جلسه ای بود که معلم درس " انسان ، فضا " اومد سر
کلاسمون ، کلاس جالبی داشت ، بچه ها به جای اینکه طبق روال عادی کلاس های
مدرسه پشت سر هم بشینیم به شکل یک دایره ، در کنار هم نشسته بودیم.<br>
<br>
آقای "رستم زاده" که استاد همین درس جالب هستند قبل از پرداختن به بحث
اصلی درس ، شروع کردن از سختی امسال که کنکور داریم برامون تعریف کردن ، و
گویا گندی زده بودن به روحیه بچه ها ، ولی من بعد از شنیدن حرفهاش یکم
امیدوار شدم و تصمیم گرفتم بیشتر تلاش کنم حتی.<br>
<br>
ایشون یه پروژه برای نمره کلاسیشون برامون تعیین کردن که الان یک هفتس من
رو مشغول کرده ، قراره به صورت گروه های دو نفری ، یک فیلم رو برای بچه ها
در کلاس به نمایش بزاریم ، و شروع کنیم به نقد اون فیلم و باید انقدر مسلط
باشم که بتونیم به سوال های بچه ها هم جواب بدیم.<br>
<br>
البته من هنوز نتونستم فیلم مورد نظر رو انتخاب کنم ، و این فوق العاده
کار سختیه به نظرم ، درست نمیدونم چه باید بکنم ، به نظر تجربه جالبیه.<br>
<br>
<hr style="width: 100%; height: 2px;"><br style="color: rgb(255, 0, 0);">
<span style="color: rgb(255, 0, 0);">درباره یک کنکوری:</span><br>
<br>

رستم زاده از من پرسید چی میخوای بخونی دانشگاه ، با کمال خونسردی ، از اونجایی که می دونستم عکاس خیلی خوبی هم هست گفتم : <span style="font-weight: bold;">عکاسی</span><br>

یه نگاهی بهم کرد و گفت : خب باید رتبه یک رقمی بیاری.


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ری را</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/53"/>
        <published>2009-10-03T03:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-10-03T03:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/53</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>                                  ری را... صدا می آید امشب
از پشت کاج که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی ست که می خواند...
آلبومی که این روزها گوش میدم ، آلبوم &quot;ری را&quot; از سهیل نفیسیه ، آلبوم زیاد جدیدی نیست ولی خب از اونجایی که تازه من با ایشون آشنا شدم ( دست روح الله درد نکنه ، سر کادوی تولدش بود ) خب مسلما الان باید گوش بدم به این آلبوم ، خیلی جالبه آهنگها ، شعرهاش همه از شاعرای خوب و بزرگ معاصرمونه مثل : نیما یوشیج ، احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث.خلاصه که به هم</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/53"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.hermesrecords.com/images/orcd/Rira.jpg" alt="" align="baseline" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div style="text-align: right;">                                  ری را... صدا می آید امشب
<br>از پشت کاج که بندآب
<br>برق سیاه تابش تصویری از خراب
<br>در چشم می کشاند
<br>گویا کسی ست که می خواند...
<br></div><br><div style="text-align: right;">آلبومی که این روزها گوش میدم ، آلبوم "ری را" از سهیل نفیسیه ، آلبوم زیاد جدیدی نیست ولی خب از اونجایی که تازه من با ایشون آشنا شدم ( دست روح الله درد نکنه ، سر کادوی تولدش بود ) خب مسلما الان باید گوش بدم به این آلبوم ، خیلی جالبه آهنگها ، شعرهاش همه از شاعرای خوب و بزرگ معاصرمونه مثل : نیما یوشیج ، احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث.<br>خلاصه که به همه ، گوش دادن این آلبوم رو پیشنهاد می کنم ، ایشالا که ازش لذت ببرید.<br>راستی بگم که گویا ری را معشوق خیالی نیما یوشیج است که در اشعارش با او صحبت می کند<br><br><br><hr style="width: 100%; height: 2px;"><br><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><mj>پا</mj> <mj>نوشت</mj> :</span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span><br><br>این تابستونی که گذشت ، خیلی تابستون جالبی بود برام ، خیلی چیزا از لا به لای روزهاش یاد گرفتم ، خیلی اتفاقها افتاد که من ازشون درس گرفتم و خدا رو به خاطرش شکر می کنم ، این تابستون با یه سری از دوستام خیلی صمیمی شدم ، دوستانی که تا قبلش در حد مجازی بودن فقط :دی ، اطلاعاتی که این دوستانم به من دادن خیلی خیلی زیاد بود ، و من از همشون به خاطر این وارد کردن این حجم اطلاعات به مغزم تشکر می کنم ، مطمئنا اگه این تابستون رو من بدون این دوستان می گذروندم ، هرگز اینجایی که الان هستم نبودم.<br>اصولا تجربس که باعث پیشرفت میشه و چه خوبه آدم از تجربه دیگران استفاده کنه و خودش رو بالا بکشه.<br><br>ایشالا بتونم از تجربه دوستانم استفاده کنم و این تجربه ها من رو به سمت جلو هل بدن ، باز هم از همه دوستام تشکر می کنم و ازشون یه عذرخواهی کوچولو هم می کنم به خاطر اینکه دیگه زیاد به خاطر کنکورم نیمتونم ببینمشون ، ایشالا جبران می کنم. لایک برای همتون<br></div>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بو میاد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/52"/>
        <published>2009-09-22T15:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-09-22T15:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/52</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>بو میاد ، بوی پاییز ، بوی مدرسه و دانشگاه ، بوی خزون برگهای خیابون ولیعصر ، بوی بی خوابی و بوی ورق های کتاب های تست ، بوی جزوه های خط خطی و اتود های قر و قاطی.....بو میاد ، بوی کنکور و استرس ، داره بو میاد ، بوی برف و اسکی تو زمستون و اسکواش صبح زود&amp;nbsp; ، بوی مسخره بازی سر کلاس ، بو میاد بوی داد و هوار های معلم....خلاصه که داره میاد بوی سوخته میاد ، بوی دماغ سوخته....بو میاد ، بوی امیرعلی کنکوری....</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/52"><![CDATA[<img src="http://farm1.static.flickr.com/134/327384694_5fcbf9e9f2.jpg" alt="Note books by iHanna." title="" onload="show_notes_initially();" class="reflect" height="333" width="500"><br><br>بو میاد ، بوی پاییز ، بوی مدرسه و دانشگاه ، بوی خزون برگهای خیابون ولیعصر ، بوی بی خوابی و بوی ورق های کتاب های تست ، بوی جزوه های خط خطی و اتود های قر و قاطی.....<br><br>بو میاد ، بوی کنکور و استرس ، داره بو میاد ، بوی برف و اسکی تو زمستون و اسکواش صبح زود&nbsp; ، بوی مسخره بازی سر کلاس ، بو میاد بوی داد و هوار های معلم....<br><br>خلاصه که داره میاد بوی سوخته میاد ، بوی دماغ سوخته....<br><br>بو میاد ، بوی امیرعلی کنکوری....<br>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>و حتی جومونگ</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/51"/>
        <published>2009-09-18T13:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-09-18T13:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/51</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>
پیش می آید زمانی که :خودکارها نمی نویسندچشمها نمیبینندقلبها نمی تپندگوشها نمیشنوندکیبرد هم تایپ نمی کندو آن زمانیست که سری صدم جومونگ به اتمام رسیده است.پی نوشت :خب دوستان منتظر ماجراهای جومونگ 5 و 6 و 7 و هشت باشید حتما که گویا خیلی هیجانش بالاس :))ایشالا من برمیگردم دوباره و زیاد می نویسم ، البته از اینجا یه اسباب کشی داریم و ایشالا میریم خونه جدید.


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/51"><![CDATA[
<div style="text-align: center;"><img style="width: 447px; height: 349px;" alt="http://i37.tinypic.com/x1x3kz.jpg" src="http://i37.tinypic.com/x1x3kz.jpg"><br><div style="text-align: right;"><br>پیش می آید زمانی که :</div><div style="text-align: right;"><ul><li>خودکارها نمی نویسند</li><li>چشمها نمیبینند</li><li>قلبها نمی تپند</li><li>گوشها نمیشنوند</li><li>کیبرد هم تایپ نمی کند</li></ul>و آن زمانیست که سری صدم جومونگ به اتمام رسیده است.<br><br><div style="text-align: center;"><img alt="http://friendfeed-media.com/66a17d545d3960b7628ff173e5565198c680b180" src="http://friendfeed-media.com/66a17d545d3960b7628ff173e5565198c680b180"><br></div><br><hr style="width: 100%; height: 2px;"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><mj><br>پی</mj> <mj>نوشت</mj> :<br><br></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span><ul><li>خب دوستان منتظر ماجراهای جومونگ 5 و 6 و 7 و هشت باشید حتما که گویا خیلی هیجانش بالاس :))</li><li>ایشالا من برمیگردم دوباره و زیاد می نویسم ، البته از اینجا یه اسباب کشی داریم و ایشالا میریم خونه جدید.</li></ul><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span style="color: rgb(255, 0, 0);"></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></div>

</div>
]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>رندان مست...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/50"/>
        <published>2009-08-30T11:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-08-30T11:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/50</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>

دوستانی که من رو میشناسن ، میدونن سه چیز تو این دنیای بزرگ من رو خیلی آروم میکنه ( گوش کردن به موسیقی ، نوشتن ، تماشای عکس ).


قبلا با موسیقی اصیل ایرانی زیاد آشنا نبودم
و همیشه فکر می کردم مال آدم های پیرو پا به سن افتادس ، ولی دو سال پیش ،
با یه سری از دوستام نشسته بودم که یکی از آهنگهای استاد شجریان رو
گذاشتند. چنان آرامشی به من دست داد در هنگام گوش دادن به اون آهنگ که از
اون به بعد یکی از طرفدارای سر سخت موسیقی ایرانی شدم.


واقعا حس و حالی که به آدم دست میده وقتی به صدای دف و</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/50"><![CDATA[
<span id="lblExtended"><p dir="rtl" align="justify"><img alt="" src="http://upload.shajarianfans.com/sifile/Posts/377/rendanmast.jpg" align="right" border="0" hspace="10"></p></span>
<p dir="rtl" align="justify">دوستانی که من رو میشناسن ، میدونن سه چیز تو این دنیای بزرگ من رو خیلی آروم میکنه ( گوش کردن به موسیقی ، نوشتن ، تماشای عکس ).</p>


<p dir="rtl" align="justify">قبلا با موسیقی اصیل ایرانی زیاد آشنا نبودم
و همیشه فکر می کردم مال آدم های پیرو پا به سن افتادس ، ولی دو سال پیش ،
با یه سری از دوستام نشسته بودم که یکی از آهنگهای استاد شجریان رو
گذاشتند. چنان آرامشی به من دست داد در هنگام گوش دادن به اون آهنگ که از
اون به بعد یکی از طرفدارای سر سخت موسیقی ایرانی شدم.</p><p dir="rtl" align="justify"><br></p>


<p dir="rtl" align="justify">واقعا حس و حالی که به آدم دست میده وقتی به صدای دف و تار و سنتور و کمانچه گوش میدی رو نمیتونم با هیچ حس و حالی مقایسه کنم. <br>
</p>

<p dir="rtl" align="justify">دیروز هم با یک سری از دوستان بیرون بودم ،
شنیدم که آلبوم جدید استاد شجریان منتشر شده و امروز اولین کاری که کردم
خرید این آلبوم بود ، آلبومی که ارزش معنویش خیلی بیشتر از 2500 تومن پولی
بود که برای خریدش پرداختم ، واقعا به موسیقی این آلبوم که گوش میدم
آرامشی میگیرم که وصف ناپذیر ، موسیقی اصیل ایرانی ، موسیقی که متعلق به
وطن خودمونه ، موسیقی که نسلهاست داره نواخته میشه و نباید از یاد ها بره.</p>

<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img style="width: 504px; height: 306px;" alt="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/Rendan%20e%20Mast.JPG" src="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/Rendan%20e%20Mast.JPG"></p><p dir="rtl" align="justify">پیشنهاد می کنم برای حمایت از موسیقی ایران
و استاد بزرگ موسیقی " محمدرضا شجریان" این آلبوم رو تهیه کنید و از هر
بار گوش دادن به از موسیقی اصیل ایرانی لذت ببرید</p>
<span id="lblExtended"><p dir="rtl" align="justify"><span id="lblExtended">آلبوم «رندان مست»</span> دیروز منتشر شد ، این اثر در دستگاه همایون بوده و اشعار منتخب آن از مولانا ، حافظ ، سعدی و ملک الشعرای بهار می باشد.</p></span>
]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مینویسم چون....</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/49"/>
        <published>2009-08-25T14:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-08-25T14:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/49</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>نمینویسم که دیده بشمنمینویسم که نوشته هان رو کسی بخونهنمینویسم که در یادها بمانمنمینویسم که نوشته باشممی نویسم که آروم بشممی نویسم که حرف های دلم رو روی کاعذ آورده باشممی نویسم که به یاد داشته باشم چه بودم و چه هستم و از تجربه های خودم درس بگیرممی نویسم تا لحظه های شیرین و تلخ زندگیم رو به روی چشمانم قدم بزنندمی نویسم که کلمات در دلم تل انبار نشنبرای خودم و برای وجود خودم می نویسم ، می نویسم تا آرامش و خروشانی درونم رو با کسی شریک شم ، شریکی که گوش میده و هیچ وقت از ناراحتی آه نمیکشه ، هیچوقت از</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/49"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img alt="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/TypeMachine.jpg" src="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/TypeMachine.jpg"><br><br></div>نمینویسم که دیده بشم<br>نمینویسم که نوشته هان رو کسی بخونه<br>نمینویسم که در یادها بمانم<br>نمینویسم که نوشته باشم<br><br>می نویسم که آروم بشم<br>می نویسم که حرف های دلم رو روی کاعذ آورده باشم<br>می نویسم که به یاد داشته باشم چه بودم و چه هستم و از تجربه های خودم درس بگیرم<br>می نویسم تا لحظه های شیرین و تلخ زندگیم رو به روی چشمانم قدم بزنند<br>می نویسم که کلمات در دلم تل انبار نشن<br><br>برای خودم و برای وجود خودم می نویسم ، می نویسم تا آرامش و خروشانی درونم رو با کسی شریک شم ، شریکی که گوش میده و هیچ وقت از ناراحتی آه نمیکشه ، هیچوقت از گوش دادن به حرفهام خسته نمیشه ، همیشه همراهمه ، ساکت و آروم میشنه و من روش می نویسم ، ای کاش جوابی میداد و نوازشی می کرد......<br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خیابان های یکطرفه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/48"/>
        <published>2009-08-20T03:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-08-20T03:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/48</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>این خیابونا چرا یکی پس از دیگری دارن یک طرفه میشن ......اولش ولیعصر ، دومشم این خیابون قلب ما .....جفتشونم بجای اینکه اوضاع رو بهتر کنن گند زدن بهش .....</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/48"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img style="width: 236px; height: 236px;" alt="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/One%20Way.png" src="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/One%20Way.png"><br><br>این خیابونا چرا یکی پس از دیگری دارن یک طرفه میشن ......<br>اولش ولیعصر ، دومشم این خیابون قلب ما .....<br>جفتشونم بجای اینکه اوضاع رو بهتر کنن گند زدن بهش .....<br></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شانس</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/47"/>
        <published>2009-08-17T12:49:57+01:00</published>
        <updated>2009-08-17T12:49:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/47</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>شانس یه بار در خونه رو میزنه ، وقتی یه بار شانس بیاری دیگه تا آخر عمر از شانس خبری نیست

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/47"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img style="width: 207px; height: 148px;" alt="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/taas.JPG" src="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/taas.JPG"><br>شانس یه بار در خونه رو میزنه ، وقتی یه بار شانس بیاری دیگه تا آخر عمر از شانس خبری نیست

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>در کمتر از 50 روز نصف وزن خود را کم کنید ( تضمینی )</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/46"/>
        <published>2009-08-01T13:30:27+01:00</published>
        <updated>2009-08-01T13:30:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/46</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب  با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/46"><![CDATA[این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب  با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید.]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>زیر فشار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/45"/>
        <published>2009-07-30T01:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-07-30T01:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/45</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>
داشتم نظرارو میخوندم یاد آهنگ تابستون کوتاهه از گروه زدبازی افتادم (+) ، یه جاش میگه که ، تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم ، الان دقیقا منم همینجوری شدم.صبحا ساعت 9 اینجورا بیدار میشم ، میشینم پای بانو ( اسم لپ تاپمه ) ، بعد ساعت 11 از خونه میزنم بیرون به قصد باشگاه انقلاب ، قراره 27 مرداد مسابقات زیر 19 سال باشه ، دارم برای مسابقه حسابی تمرین میکنم ، خلاصه که تا 6 باشگام و یا دارم تو زمین توپ میزنم یا تو تندرستی میدوام و دراز نشست میرم.
	
	6:30 تا 8:15 هم که کلاس زبان دارم ، واقعا زمانش خی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/45"><![CDATA[
داشتم نظرارو میخوندم یاد آهنگ <span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><img alt="" src="http://a-pirooz.persiangig.com/Meghnatis/pic/KOpen.gif" align="baseline" border="0" hspace="0"><mj><mj></mj></mj></span></span></span><a href="http://piqlet.com/" target="_blank"><mj><mj></mj></mj></a></span><span style="font-weight: bold;">تابستون کوتاهه</span><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><img style="width: 25px; height: 18px;" alt="" src="http://a-pirooz.persiangig.com/Meghnatis/pic/KClose.gif" align="baseline" border="0" hspace="0"></span></span></span></span> از گروه زدبازی افتادم (<a href="http://www.4shared.com/file/105266065/5075c38a/ZedBazi_Ft_Nasim__JJ__Sijal---Tabestoon_Kootahe.html?s=1" target="_blank" title="تابستون کوتاهه - زدبازی">+</a>) ، یه جاش میگه که ، تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم ، الان دقیقا منم همینجوری شدم.<br><br>صبحا ساعت 9 اینجورا بیدار میشم ، میشینم پای بانو ( اسم لپ تاپمه ) ، بعد ساعت 11 از خونه میزنم بیرون به قصد باشگاه انقلاب ، قراره 27 مرداد مسابقات زیر 19 سال باشه ، دارم برای مسابقه حسابی تمرین میکنم ، خلاصه که تا 6 باشگام و یا دارم تو زمین توپ میزنم یا تو تندرستی میدوام و دراز نشست میرم.<br><br><div style="text-align: center;"><div id="imagen">
	
	<img src="http://img.piqlet.com/squashqxq.jpg" alt=""></div></div><br>6:30 تا 8:15 هم که کلاس زبان دارم ، واقعا زمانش خیلی بده ، من تقریبا کلاس رو به صورت کلی خواب تشریف دارم و فقط چشمام بازه.<br><br>از اونجام تا برسم خونه میشه 9:15 به صورت نرمال ، تا یه شامی بخورم و تلویزیون ببینم میشه 12 ، 12 هم میشینم دوباره پای بانو ، یه فرندفیدی میرم و دوتا توییت میکنم و یه چتی هم اگه موقعیت باشه با دوستان انجام میدم میشه 3 ، بعضی وقتام اگه بشینم فیلم ببینم میشه 5 البته و دوباره فرداش همون داستان.<br><br>از طرف دیگم 5شنبه و جمعه که استراحت ورزشی دارم میریم باغ و فقط آفتاب میگیریم و میریم استخر&nbsp; با پسرخاله جان ، تا صبم که اونجا بیدارم ، در نتیجه کلا دور خواب رو باید خط بکشیم دیگه اونجام.<br><br>حالا خودتون بهم بگین این تابسون لامصب چرا انقدر کوتاهه آخه ، هنو هیچی نشده وسط مردادیم و یک ماه و نیم دیگه تموم میشه.<br><br><hr style="width: 100%; height: 2px;"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><mj><br>پی</mj> <mj>نوشت</mj> :<br><br></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span><ul><li>دیدین برگشتم ، واقعا وقت نبوده که بشینم وبلاگ بنویسم ، و گرنه حتما این کار رو میکردم ، تازشم موضوع جالبی که پیش نیومده بودش اصلا :دی</li><li>خلاصه که خواستم تو این پست بگم که آره ما کلی خفنیم و اسکواش بازی میکنیم ، جدیدا هم به جرگه مربیان اسکواش هم پیوستم و خیلی دیگه بیشتر خفن<br></li></ul>
]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>موسیقی با طعم پاناسونیک ( RP-HX50 )</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/44"/>
        <published>2009-07-13T08:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-07-13T08:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/44</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>
از اونجایی که این هفته رو خودم به عنوان هفته خرید نامگذاری کردم ، تا اینجا که ترکوندم ، نمیدونم این 3 روز باقی مونده رو چیکار باید بکنم ، رسما این سه روز سه تا خرید خفنت کردم ، که خب هرکدومشونم لازم بوده خب ، لازم به ذکره که تمام این خرید ها با مخالفت اهل منزل انجام شده ، البته اینجانب دلایل منطقی خودم رو داشتم و کاملا راضی شدند اولیای محترم.شنبه ظهر بود که سروش زنگ زد و قرار فوتبال گذاشت ، از اونجایی که منم دست رد به سینه ورزش نمیزنم ، گفتم باشه ، پاشدم رفتن یک عدد کفش فوتبال خریداری کردم ، ک</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/44"><![CDATA[
از اونجایی که این هفته رو خودم به عنوان هفته خرید نامگذاری کردم ، تا اینجا که ترکوندم ، نمیدونم این 3 روز باقی مونده رو چیکار باید بکنم ، رسما این سه روز سه تا خرید خفنت کردم ، که خب هرکدومشونم لازم بوده خب ، لازم به ذکره که تمام این خرید ها با مخالفت اهل منزل انجام شده ، البته اینجانب دلایل منطقی خودم رو داشتم و کاملا راضی شدند اولیای محترم.<br><br>شنبه ظهر بود که سروش زنگ زد و قرار فوتبال گذاشت ، از اونجایی که منم دست رد به سینه ورزش نمیزنم ، گفتم باشه ، پاشدم رفتن یک عدد کفش فوتبال خریداری کردم ، که خب همون روز افتتاحش کردم ، با فاصله 1 ساعت.<br><br><div style="text-align: center;"><img style="width: 438px; height: 94px;" src="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/Wilson%20Logo.jpg" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0"><br><br></div>دیروز که یکشنبه باشه ، طبق معمول اسکواش داشتم ، راکت قبلیم بنده خدا خورد تو دیوارو شیکست ، از اونجایی که من نمیتونستم دوری راکت رو تحمل کنم ، رفتم نمایندگی ویلسون توی باشگاه انقلاب و راکت جدید رو خریداری نمودم و بعد از 10 دقیقه افتتاحش کردم ، خیلی لذت بخش بود بازی باهاش ، چنان قدرتش من رو محصور خودش کرده بود که طی همون نیم ساعت اول 3 تا آب پرتقال باختم<img src="../..http://www.mihanblog.com/public//public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">.<br><br><div style="text-align: center;"><img alt="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/RP-HX50.jpg" src="http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/RP-HX50.jpg"></div><br>لذت بخش ترین خریدم همینی بود که امروز خریدم ، وقتی رفتم برای ثبت نان کلاس زبان ، به سرم زد پاشم برم پایتخت ، ببینم چه خبره&nbsp; ، تو همین فکرها بودم که دیدم رسیدم دم درش ، سرم رو انداختم پایین و یه راست رفتم نمایندگی پاناسونیک ، به آقای فروشنده که بسیار هم خوشرو بودن ، گفتم ببخشید از این هدفونای اینجوری میخوام ، و با دست اداش رو درآوردم ، آقای فروشنده خوشرو هم گفتن ، بله از این هدفونهای اینجوری رو اینجا داریم ، بفرمایید تا بهتون نشون بدم ، یه 10 تا هدفون آورد و منم تست کردم و آخر سر هم RP-HX50 رو خریدم ، ایندفعه همون جا پکش رو باز کردم و کردمش توی موبایلمو از در مغازه زدم بیرون ، عجب کیفیتی ؛ خیلی خیلی خوبه ، خلاصه&nbsp; از همون مسیری که اومده بودم برگشتم با این تفاوت که قبل از اون هدفونی که تو گوشم بود اصلا معلوم نبود و الان یه چیز گنده ی نازک روی گوشم بود.<br><br><hr style="width: 100%; height: 2px;"><br><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span class="main_body"><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><mj>پی</mj> <mj>نوشت</mj> :</span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span><br><ul><li>خوب من حدس میزنم که دوستان در کامنتها از واژه <span style="color: rgb(255, 102, 102);">"م.ب"</span> خیلی استفاده کنند ، من خودم همینجا هر گونه <span style="color: rgb(255, 0, 0);">"م.ب"</span> بودن رو تکذیب میکنم.</li><li>دوباره فعالیت وبلاگی خودم رو شروع کردم از امروز ، به به ، چه حالی میده.<br></li></ul>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>یک 18 ساله مینویسد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/43"/>
        <published>2009-07-04T03:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-07-04T03:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/43</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>بعد از انتخابات اخیر ، خیلی اتفاقهای عجیب و غریب رخ داد که همه ما هم میدونیم ، نمیخوام راجع به اونها چیزی بنویسم ، ولی یکی از این اتفاقها ، *یلترینگ وبسایت ها و وبلاگها بود ، فیسبوک ، فرندفید ، توییتر ؛ *یلتر شدند و سایت میهن بلاگ هم از این قضیه مستثنا نبود ، بخاطر همین نتونستم وبلاگم رو مثل همیشه بنویسم ، دیگه داشت دلم تنگ میشد برای همه.راستی دوستان من الان 18 سالم شده ، خیلی حس جالبیه ، اگه بخواین ببینین چه حس خوبی داشتم وقتی این اتفاق برام افتاد و من وارد دنیای آدم بزرگا شدم میتونین یه سر به </summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/43"><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">بعد از انتخابات اخیر ، خیلی اتفاقهای عجیب و غریب رخ داد که همه ما هم میدونیم ، نمیخوام راجع به اونها چیزی بنویسم ، ولی یکی از این اتفاقها ، *یلترینگ وبسایت ها و وبلاگها بود ، فیسبوک ، فرندفید ، توییتر ؛ *یلتر شدند و سایت میهن بلاگ هم از این قضیه مستثنا نبود ، بخاطر همین نتونستم وبلاگم رو مثل همیشه بنویسم ، دیگه داشت دلم تنگ میشد برای همه.</span><br style="font-weight: bold;"><br><br>راستی دوستان من الان 18 سالم شده ، خیلی حس جالبیه ، اگه بخواین ببینین چه حس خوبی داشتم وقتی این اتفاق برام افتاد و من وارد دنیای آدم بزرگا شدم میتونین یه سر به توییت های 6ام و 7ام تیر من بزنید ، از همه دوستای خوبم ( مجازی ، حقیقی ، نیمه مجازی ) که تولدم رو تبریک گفتن هم خیلی خیلی ممنونم ، کلی من رو خوشحالم کردند.<br>راستش تا همین پریروز هم داشتن برام تولد میگرفتند همه ، و منم کیک فوت میکردم و آرزو میکردم ، خدا رو شکر تمام آرزوهام رو تونستم به زبون بیارم ، که ایشالا براورده بشه.<br><br>الان بعد از این که دکمه ارسال رو بزنم بلند میشم ، لباسم رو عوض میکنم ، از در خونه میزنم ، بیرون ، مقصد کجاست؟ ، آموزش رانندگی ، آره دیگه خلاصه میرم که دست به فرمون بشم به زودی ، واقعا یکی از نکات مفید ورود به دنیای آدم بزرگها همین رانندگیشه ، خیلی لذت بخش میباشد ، و اینجانب علاقه خاصی بهش دارم.<br><br>راستی رای هم میتونم بدم ، ولی......<br><br>خیلی خوشحالم وقتی میتونم دوباره بنویسم ، ای کاش محیط مجازیمون دوباره&nbsp; به اون دوران خوبش برگرده ، ولی من حتی اون جو شاد هفته قبل از انتخابات رو بیشتر از الان دوست دارم.<br><br><hr style="width: 100%; height: 2px;"><br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">دوستان این منم ، یه امیرعلی 18 ساله ، الان دیگه میتونم رای بدم ، رانندگی کنم ، وبسایت های اینترنتی رو بدون *یلتر ببینم ، با دوستام پاشم برم مسافرت و خیلی کارهای دیگه بدون این که کسی مزاحمم بشه ، یا با باتوم بزنتم ، یا جلوم رو بگیره ، آره این منم ...... ،</span><font style="font-weight: bold; color: rgb(255, 0, 0);" size="2"> سلام دنیای آدم بزرگها</font><br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سرونشت این گربه در دست ماست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://miniblog.mihanblog.com/post/42"/>
        <published>2009-06-14T15:00:00+01:00</published>
        <updated>2009-06-14T15:00:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://miniblog.mihanblog.com/post/42</id>
        <author>
            <name>امیرعلی پیروزبخش</name>
        </author>
        <summary>این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب  با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://miniblog.mihanblog.com/post/42"><![CDATA[این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب  با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید.]]></content>
    </entry>
</feed>

