گویا بارون هم با ما قهر کرده ، نمیاد یه سری به ما بزنه از دل تنگیش در بیایم
، لامصب نمیدونه چقدر دلم براش تنگ شده!!! پریروزا بود بهش پیامک زدم که پاشو بابا بیا اینجا لازمت داریم و اینا ، عید
رو هم که بهش تبریک گفتم البته ، ولی به دلیل قدرت افزون مخابراتمون اس ام اسمون
مرسول نشدو اینا ، بارون هم از اینکه من بهش تبریک نگفتم ناراحت شده و به دل
گرفته. فوتبالم زیاد دوست دارن ایشون ، طرفدار تیم ملی مام هستن ولی از وقتی بازنده
شدیم مارو تحریم کردن و گفتن تا پیروزی بعدی پیش ما عمرا بیان ( ایشالا نوه من که
مربی تیم ملی شد خواهیم برد ، البته به شرطی که از تشنگی هلاک نشیم ) توی مسیر برگشت ( جاده چالوس ) کمی با سد کرج جان درد و دل که میکردم معلوم
بود دلش از دست ما خیلی پره ، بهم گفت : بارون از وقتی با شما قهر کرده من بدبخت
پوستم هر روز خشک تر از دیروز میشه ، هی مجبورم کرم و پماد بخرم ، زیادی بخواین با
بارون لج کنین چنان جیره بندی کنم آب رو روتون که تابستون پدرتون بیرون بیان. ابرها هم که دیگه کلاشونم اینطرفا جا بمونه بر نمیگردن برش دارن ، میگن کثیف
میشیم ، راس میگن همش تقصیر این ماشیناییه که هر روز از در کارخونه میان بیرون و
اونایی که هر روز بازیافت نمیشن. حق هم دارن البته ، چرا بیان و پوست سفیدشون رو
سیاه و دودی کنن ، همون ماهی و برنج دودی میخوریم بسمونه ، بارون دودی نمیخوایم. اصلا بارون نخواستیم ، بارون جون نمیخواد بیای ، خودت رو ناراحت نکن ، دیگه
اون تهرانی های مهمون نواز پاشدن رفتن شهرستان و شهرستانیا اومدن جاشون ، اگرم
بیای استقبال پرشور رو نمیبینیا ، از ما گفتن بود ، الکی واسه چی میخوای بیای. 
پی نوشت :






