
از امروز قبض های خود را با فیس بوک پرداخت کنید و در هنگام کار با فیس بوک از حساب خود به حساب دوستان خود پول واریز کنید 
چند روز پیش بود که دیدم یکی از دوستان یک مناسبتی رو به فیس بوک اضافه نمودند و مارو هم دعوت نمودند ، خب از اسمش معلوم بود رستورانی چیزیه ، از همه جا بی خبر رفتم ببینم جریان چیه ، تعجب کردم اولش ، نوشته بود مدیریت رستوران رو همون دوست جان بر عهده دارن و مارم دعوت نموده بودند افتتاحیه ، به صرف شام و شیرینی ( البته یه سری شایعه هم بود که خب اینجا جاش نیست و اینا ).
منم به مادر اصرار که خب زشته دعوت کردن ما نریم خب ( تو فکرم همش به چیزای خوشمزه فک میکردم ) مامانم میگفت نه خواهرت و چه کنیم ، صبح مدرسه داره خب ، منم شیکمو گفتم من نمیدونم تنها میرم ، غریبه که نیستن.....
خلاصه دیروز ساعت 9 بود که مادر گفت : مگه نمیخوای بریم ، چرا نشستی؟؟؟؟
منم در طول مدت 3 سوت حاضر شدم و راه افتادیم ، یه جا وایسادیم و شکلاتی نیز خریداری نمودیم و به سمت شف ( اسم رستوران ) حرکت کردیم ، به مقصد که رسیدیم کلی گل و اینا دم در بود و به دلیل سرمای زیاد من با سرعتی هر چه تمام تر از لای در کشویی خودم رو به داخل راهنمایی کردم .......
واااااااااااااااااااااااااااااای چه بویی ، مست شده بودم از بوی غذا ، حالا همچین بویی هم نمیومدا ولی خب بالاخره همونی هم که بود خیلی خفن بود.
کلی سلام علیک و اینا با همه کردیم و نشستیم ،با نسکافه و شیرینی ازمون پذیرایی شد ولی به به چی میدیدم یه ظرف بزرگ پیتزا از روی هوا داشت به سمت من میومد ، یه هو به حال خودم اومدم دیدم آقای دوستمون میگه امیرعلی جان یه تیکه بردار ، ساعت نه و نیم بود ، تا ده ، ده و ربع من هی پیتزا خوردم هی سیب زمینی در طول این همه مدت من مدام به مادر جان سلقمه میزدم که خب نوشابه چی ، نوشابه کو ، چرا نوشابه نمیارن ، آخرش مادر مهربان از آقای گارسون خواهش کردن نوشابه ای برای من فراهم بنمایند.
واااااااااااااااااااااااااای عزیــــــــــــزم ( نوشابه رو میگم ) ، درش به صورت خودکار توسط جناب گارسون جان محترم دوست داشتنی باز شد و بقیه مراحل که شامل ریختن توی لیوان و نوشیدن بود رو دیگه به خودم واگذار کردن.
جای همه خالی بود خلاصه ، کلی خوش گذشت و کلی هم خوشمزه بود و کلی هم خندیدیم از دست دایی جان.
پیام اخلاقی :

از در خونه اومدم بیرون و سوار یک عدد تاکسی شدم ، بیچاره تاکسیه خودش خسته بود هیچ جناب راننده خسته تر بودن ، از اونجایی که هدفون در بیرون از منزل به صورت دائم الاستفاده هستش نفهمیدم جناب راننده چی گفتن ، البته به دلیل خستگی زیاد ایشون ، زیاد تمایلی هم به برقراری ارتباط نداشتم ولی گویا کاری جدی دارن ، هدفونو برداشتم و گفتم ، بله؟
با صدایی که از خش بسیاری برخوردار بود گفت :
داداش میگم زیرتو یه نیگا بنداز ببین فندک زیرت نیس.
من و میگی ، با دهنی باز یکم گشتم و گفتم :
نه والا چیزی زیر من نیست.
یه مقدار زیادی اینور و اونور رو گشت تا بالاخره از جولوی داشبورد قوطی کبریتی رو برداشت و سیگارش رو روشن کرد.
نکته جالبی که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که ایشون در طول مدت استعمال سیگارشون در دست راستشون بود و فقط برای تخلیه خاکستر ؛ سیگار از پنجره خارج میشد ، اینکه حسابی بوی سیگار گرفته بودم بماند ، ریه بدبختمم که مهم نیست روزانه دود زیاد میخوره ، درنتیجه روی گوش دادن آهنگ تمرکز کردم.
اصولا بین هر دو آهنگ توقفی چند ثانیه ای وجود داره و صدای اتفاقات بیرون فقط چند ثانیه به گوش میرسد ، در یکی از همین وقفه ها بود که ایشون ( آقای راننده ) کله مبارکشون رو از پنجره بیرون بردن و کلامی رو جاری کردن که خب زیاد دلچسب نبود ، اینجام جاش نیست
.
وقفه دیگری بود که این بار بدون خروج سر از پنجره فضای ماشین رو مزین نمودن به کلماتی ناخوشایند ، این کلمات رو نثار شهرداری و آسفالتهای گرامی کرده بودن گویا.
حالا اون لحظاتی که من داشتم آهنگ گوش میکردم رو نمیدونم چی گفتن ، ولی با اطمینان میتونم بگم اونهام دلچسب نبودن.
بار سوم خبری از حرف هایی که زیاد خوب نیست نبود و بجاش شنیدم این آقاهه ( آقای راننده ) میگن :
بعد میگن من بی ادبم ، نه والا بی ادب نیستم من..... 






