
فکر نمیکردم به این اندازه سخت باشه
تبریک گفتن کار خیلی خوبیه ولی چرا اینهمه سخته من نمیدونم!!؟
عید نوروز بزرگترین عید دنیاست ، هر اندازه مناسبت بزرگتر ، تبریک گفتنش هم مشکل تر.
سال 87 هم تموم شد ، سال خوبی بود ، بدی هم داشت که خوبی ها روش رو پوشوندن.
مهمتر از همه این بود که من بعد از 6 یا 7 سال دوباره وبلاگ نوشتم ، خیلی حس خوبی داشت وقتی اولین پستم رو بعد از اینهمه مدت مینوشتم ، مهمتر از همه توی این دنیای مجازیه جالب کلی دوست خوب و جدید پیدا کردم که همشون رو هم دوست دارم.
دیروز مثل سال قبل شب عید قدم بر سنگفرش پیاده روی تجریش گذاشتم ، وای که چقدر شلوغ بود ، اینجا بود که با تمام نا باوری احساس کردم داره عید میشه و دودستی بر سر مبارک محکم کوبوندم که دیدی 87 هم تموم شد و دوتا 8 دارن دست در دست همدیگه میان و مهمون این خونه های تمیز و تکونده شده میشن.
امیدوارم امسال هم مثل هر سال ماهی قرمز توی تنگ بلور لحظه تحویل سال آروم و ساکت وایسه و منرو نگاه کنه و اومدن بهار رو مژده بده.
2 هفته ای نیستم دوستان ، شمالی خواهیم رفت به همراه خانواده و بعدش هم بر میگردیم تهران بزرگ دوست داشتنی خودمان ، ایشالا پست بعدی رو چهاردهم مینویسم و براتون کلی پر حرفی میکنم 
این پست رو قرار بود دو روز پیش بنویسم ، ولی به دلیل خستگی و کم حوصلگی خب نشد.
از یک هفته پیشش قرار بود برم کلاس زبان برای ترم جدید ثبت نام کنم ، منم به دلایل مختلف می پیچوندمش و نمیرفتم. بالاخره قرار شد با مهدی پاشیم بریم که بعد از اونورشم بریم علائدین گوشی بخریم و توی جمهوری سینمای خانگی قیمت کنیم.
ناهار رو میل کردم جلوی تلویزیون و ساعت 12 بود که از خونه اومدم بیرون ، صبحشم که با هزار جور پرس و جو توی فرندفید و به کمک دوستان سیستم اس ام اسینگ توییترم رو فعال کرده بود و تا از خونه اومدن بیرون اولین توییت خودم رو ارسال نمیدونم (تکنولوژی چیکارا که نمیکنه و اینا)
همینطور که توی تاکسی نشسته بودم و به چپ و راست نگاه میکردم ، همه جا بوی عید میداد ؛ میوه فروشی کاشونک جلوش کلی تنگ و ماهی بود ، دکه گل فروشی بسیار سبزه گذاشته بود جلوی دکش ، باغ بانهای شهرداری مشغول گلکاری پارک نسیم بودند و خلاصه همه در حال جنب و جوش ، ترافیکم خب بسی سنگین بود که عادیه و من بهش عادت کردم.
تجریش بیشتر بوی چهارشنبه سوری میداد تا بوی عید و اصواتی اینگونه به گوش می رسید : فشفشه ، ترقه ، بی خطر ، آبشار ، فواره ، استخر ، دایو ، سفینه ، موشک ، ماهواره ، امید .
تجریش مصادف شد با خرید کادو و آلبوم نسبتا قشنگ احسان خواجه امیری به اسم فصل تازه که پیشنهادش میکنم بهتون....
ثبت نام رو با مشغله بسیار انجام دادم که اگه براتون بنویسم زیاد جالب نیست و خودم رو حسابی ضایع کردم فقط بدونین پول رو باید به حساب موسسه واریز میکردم اونم توی بانک :دی
بوی عید بیشتر از همه جا توی ورودی مترو میرداماد به مشام آدم میرسید ، مسیر 200 یا 300 متری ورودی مترو که همیشه دست فروشهای اندکی اونجا مشغول به کار بودن پر شده بود از خانومها و آقایون فروشنده ، از تنوع محصول هم اگه بخوام براتون بگم که از لباس زیر مردانه اونجا بود تا کراوات ، از روسری بود تا مانتو ، مهدی به مسخره میگفت الان بریم جلوتر ال سی دی هم اینجا میفروشن همینجا سینمای خانگی هم قیمت کن :دی
نکته ای که برای من جالب بود حضور یک عدد ون بود که این ون هم مطعلق بود به جناب بانک پارسیان و گویا دستگاه خودپرداز بود.
لاله زار رو رد کردیم از جلوی کافه نادری گذشتیم ، بوی عید توی خیابون جمهوری یه جور دیگه بود جلوی تمام مغازه های لباس فروشی یک عدد شاگر محترم ایستاده بود و به صورت ریتمیک و با حرکات موزون اجناس داخل مغازه رو معرفی میکردن ، به حافظ رسیدیم ، توی پاساژ که طبق معمول پر بود از جمعیت ، خودمون رو به یک عدد مغازه ژیگولانس رسیدیم رفتیم داخل و هم چک زدیم و هم چونه ، این ال جی شاین بالاخره اومد تو خونه.
وقتی آقای فروشنده فاکتور رو نوشتن بهشون گفتم گوشی رو نمیزارین توی جعبه ؟ گفت پیشنهاد میکنم این کار رو نکنین ، برام عجیب بود ؛ پرسیدم چرا اونوقت ؟؟؟
گفتن سابقه دزدی زیاده ، موتوری ها میبینن جعبه رو تو دستتون ازتون شاید بزنن ، خب ماهم گوشی رو به داخل جیب هدایت کردیم و برگشتیم به سمت تجریش، خدا نخواد برای کسی چون حدود 2 ساعت این مسیر نیم ساعته طول کشید و وقتی من رسیدم خونه دیگه یه چیزی تو مایه های جسد بودم.
به دلیل حجم بالای تصاویر اینجا کلیک کنید
تبلیغات






