تبلیغات
وبـلاگک - بارون...
11 فروردین 88  01:00 ق.ظ    ویرایش: 11 فروردین 88 01:36 ق.ظ
نوع مطلب: دست نویس ،


گویا بارون هم با ما قهر کرده ، نمیاد یه سری به ما بزنه از دل تنگیش در بیایم ، لامصب نمیدونه چقدر دلم براش تنگ شده!!!

پریروزا بود بهش پیامک زدم که پاشو بابا بیا اینجا لازمت داریم و اینا ، عید رو هم که بهش تبریک گفتم البته ، ولی به دلیل قدرت افزون مخابراتمون اس ام اسمون مرسول نشدو اینا ، بارون هم از اینکه من بهش تبریک نگفتم ناراحت شده و به دل گرفته.

فوتبالم زیاد دوست دارن ایشون ، طرفدار تیم ملی مام هستن ولی از وقتی بازنده شدیم مارو تحریم کردن و گفتن تا پیروزی بعدی پیش ما عمرا بیان ( ایشالا نوه من که مربی تیم ملی شد خواهیم برد ، البته به شرطی که از تشنگی هلاک نشیم )

توی مسیر برگشت ( جاده چالوس ) کمی با سد کرج جان درد و دل که میکردم معلوم بود دلش از دست ما خیلی پره ، بهم گفت : بارون از وقتی با شما قهر کرده من بدبخت پوستم هر روز خشک تر از دیروز میشه ، هی مجبورم کرم و پماد بخرم ، زیادی بخواین با بارون لج کنین چنان جیره بندی کنم آب رو روتون که تابستون پدرتون بیرون بیان.

ابرها هم که دیگه کلاشونم اینطرفا جا بمونه بر نمیگردن برش دارن ، میگن کثیف میشیم ، راس میگن همش تقصیر این ماشیناییه که هر روز از در کارخونه میان بیرون و اونایی که هر روز بازیافت نمیشن. حق هم دارن البته ، چرا بیان و پوست سفیدشون رو سیاه و دودی کنن ، همون ماهی و برنج دودی میخوریم بسمونه ، بارون دودی نمیخوایم.

اصلا بارون نخواستیم ، بارون جون نمیخواد بیای ، خودت رو ناراحت نکن ، دیگه اون تهرانی های مهمون نواز پاشدن رفتن شهرستان و شهرستانیا اومدن جاشون ، اگرم بیای استقبال پرشور رو نمیبینیا ، از ما گفتن بود ، الکی واسه چی میخوای بیای.

 



پی نوشت :
  • در راستای روز طبیعت بود این پست و البته ساعت زمین
  • اولین پست سال 88 هم بود و اینا
  • این رو من عصری با خودکار نوشتم ، الان تا تایپش تموم شد بارون گرفت ، این ینی آشتی

   


نظرات()