تبلیغات
وبـلاگک - سرآشپز
15 اسفند 87  04:00 ب.ظ    ویرایش: 15 اسفند 87 04:52 ب.ظ
نوع مطلب: دست نویس ،

http://profile.ak.facebook.com/object3/1133/60/n67520222224_3134.jpg

من نمیدونم والا ، این فیس بوک چیکارا که نمیکنه ، دیشب به ما شام که داد ، برده داری که راه انداخته ، سگ گربه هم که میخری برا خودت ، فال حافظ میگیره ، عیدی میدی به دوستات ، یکمی هم شبکه اجتماعیه ، فقط مونده بانک سامان چون پیشتاز در عرصه ارتباطات میباشد ، اپلیکیشن بنویسه و اعلام کنه : از امروز قبض های خود را با فیس بوک پرداخت کنید و در هنگام کار با فیس بوک از حساب خود به حساب دوستان خود پول واریز کنید

چند روز پیش بود که دیدم یکی از دوستان یک مناسبتی رو به فیس بوک اضافه نمودند و مارو هم دعوت نمودند ، خب از اسمش معلوم بود رستورانی چیزیه ، از همه جا بی خبر رفتم ببینم جریان چیه ، تعجب کردم اولش ، نوشته بود مدیریت رستوران رو همون دوست جان بر عهده دارن و مارم دعوت نموده بودند افتتاحیه ، به صرف شام و شیرینی ( البته یه سری شایعه هم بود که خب اینجا جاش نیست و اینا ).

منم به مادر اصرار که خب زشته دعوت کردن ما نریم خب ( تو فکرم همش به چیزای خوشمزه فک میکردم ) مامانم میگفت نه خواهرت و چه کنیم ، صبح مدرسه داره خب ، منم شیکمو گفتم من نمیدونم تنها میرم ، غریبه که نیستن.....

خلاصه دیروز ساعت 9 بود که مادر گفت : مگه نمیخوای بریم ، چرا نشستی؟؟؟؟
منم در طول مدت 3 سوت حاضر شدم و راه افتادیم ، یه جا وایسادیم و شکلاتی نیز خریداری نمودیم و به سمت شف ( اسم رستوران ) حرکت کردیم ، به مقصد که رسیدیم کلی گل و اینا دم در بود و به دلیل سرمای زیاد من با سرعتی هر چه تمام تر از لای در کشویی خودم رو به داخل راهنمایی کردم .......

واااااااااااااااااااااااااااااای چه بویی ، مست شده بودم از بوی غذا ، حالا همچین بویی هم نمیومدا ولی خب بالاخره همونی هم که بود خیلی خفن بود.
کلی سلام علیک و اینا با همه کردیم و نشستیم ،با نسکافه و شیرینی ازمون پذیرایی شد ولی به به چی میدیدم یه ظرف بزرگ پیتزا از روی هوا داشت به سمت من میومد ، یه هو به حال خودم اومدم دیدم آقای دوستمون میگه امیرعلی جان یه تیکه بردار ، ساعت نه و نیم بود ، تا ده ، ده و ربع من هی پیتزا خوردم هی سیب زمینی در طول این همه مدت من مدام به مادر جان سلقمه میزدم که خب نوشابه چی ، نوشابه کو ، چرا نوشابه نمیارن ، آخرش مادر مهربان از آقای گارسون خواهش کردن نوشابه ای برای من فراهم بنمایند.

واااااااااااااااااااااااااای عزیــــــــــــزم ( نوشابه رو میگم ) ، درش به صورت خودکار توسط جناب گارسون جان محترم دوست داشتنی باز شد و بقیه مراحل که شامل ریختن توی لیوان و نوشیدن بود رو دیگه به خودم واگذار کردن.

جای همه خالی بود خلاصه ، کلی خوش گذشت و کلی هم خوشمزه بود و کلی هم خندیدیم از دست دایی جان.



پی نوشت :
  • من فیس بوک رو دوست دارم بسی زیاد ، اگه میشه امکاناتش رو زیاد کنن
  • من نوشابه رو هم خیلی دوست دارم ، البته چیز خوبی نیست ، پیشنهاد نمیکنمش
  • ولی شف رو به شما پیشنهاد میکنم یک بار برین و امتحان کنید ( تهران-نیاوران-گل سنگ)

پیام اخلاقی :
  • شکمو نباشین ، اصلا چیز خوبی نیست ، دیدین من چه پسر خوبی بودم.


   


نظرات()