تبلیغات
وبـلاگک - روی خط تاکسی - یک
17 آذر 87  12:00 ق.ظ    ویرایش: 20 آذر 87 02:03 ب.ظ
نوع مطلب: روی خط تاکسی ،

http://a-pirooz.persiangig.com/MiniBlog/Post/On%20Taxi%20Line.png

دیروز جمعه بود ، طبق معمول تعطیل هم نبود ، چون من از 9 صبح تا 4:30 بعداز ظهر کلاس کنکور بودم
جای همه خالی بعد از کلاس تا 5 - 5:15 چنان فوتبالی بازی کردیم که هرچی درس تو روز خونده بودیم بال درآورد و پرید.

 بعد از فوتبالی که با برد تیم ما به پایان رسید ؛ خسته و کوفته از فشار بی امان درس مجبور بودیم طول ولیعصر بزرگ تهران رو پیاده طی کنیم تا به تجریش برسیم.

البته لازم به ذکره که 10 دقیقه بعد تجریش بودیم.

از بچه ها خداحافظی کردم و طبق معمول همیشه خودم رو برای انتظاری طولانی مدت تا پیدا کردن تاکسی مهربان آمده کردم،  البته الان بعد از اون شبهای بارونی دیگه عادی شده بر خب من مشغول گفتن کلمه رمز بودم که ناگهان سمند سبزی جلوی پام ترمز کرد و من هم با خوشحالی سوار شدم.

توی راه طبق معمول هدفونم توی گوشم بود و از گفت و گوهای درون تاکسی کاملا به دور بودم. در تمام مسیر آقای راننده هی میزد تو دنده و از دنده در میاورد و تخمه هایی که حدس میزنم آفتابگردون بودن رو از پنجره به بیرون پرتاب میکرد.

انقدر تو فکر حرکت غیر عادی آقای راننده مهربون بودم که یادم نمیاد چه آهنگی گوش میدادم. وسط های راه یاد برنامه تلویزیونی شهروند سالم کانال 5 افتادم و با خودم گفتم به آقای راننده مهربون تذکر بدم یا نه ، اگه بگم آقای راننده مهربون برمیگردن و هرچی از دهان مبارکشان بیرون میآید رو به گوش های من هدیه میکند . در همین حال و هوا بودم که دیدم بله به آخر خط رسیدیم و کارم دیگه تمومه " آخ نه این مال اینجا نبود " وباید پیاده بشم. 300 تومان ناقابل به آقای راننده مهربون تقدیم کردم و از سمند سبز پیاده شدم.

دیگه دیر شده بود و آقای راننده مهربون و تخمه هایش زده بودند تو دنده 1 و روانه تجریش شده بودند، وکاری دیگه از دست من برنمیاد.

بچه ها به نظر شما آقای راننده مهربون سمند سبز توی خونش هم راه میره و پوست تخمه هارو میریزه رو زمین؟؟؟
 
پی نوشت 1 : کاشکی این راننده مهربون ، شهر رو هم مثل خونش میدونست. به نظرم بیشتر از اینکه تو خونه خودش باشه توی خیابون ها مشغول کاره.

پی نوشت 2 : ای کاش همه همچین حسی نسبت به شهرمون داشته باشیم و شهر رو مثل خونه خودمون بدونیم.

   


نظرات()